تبليغاتX
اسیرتم تا ابد
.ایاک نعبدوایاک نستعین::تنها تورا میپرستم پس تنها از تو یاری میخواهم و بس.

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روی دکمه های پيانو .
صدای موسيقی فضای کوچيک کافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسيقی , موسيقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .
مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توی نت های موسيقی خلاصه می شد .
هيچ کس اونو نمی ديد .
همه , همه آدمايي که می اومدن و می رفتن
همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز می کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقی مهم بود .
از سکوت خوششون نميومد .
اونم می زد .
غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .
چشمش بسته بود و می زد .
صدای موسيقی براش مثه يه دريا بود .
بدون انتها , وسيع و آروم .
يه لحظه چشاشو باز کرد و در اولين لحظه نگاهش با نگاه يه دختر تلاقی کرد .
يه دختر با يه مانتوی سفيد که درست روبروش کنار ميز نشسته بود .
تنها نبود ... با يه پسر با موهای بلند و قد کشيده .
چشمای دختر عجيب تکونش داد ... یه لحظه نت موسيقی از دستش پريد و يادش رفت چی داره می زنه .
چشماشو از نگاه دختر دزديد و کشيد روی دکمه های پيانو .
احساس کرد همه چيش به هم ريخته .
دختر داشت می خنديد و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد .
سعی کرد به خودش مسلط باشه .
يه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .
نمی تونست چشاشو ببنده .
هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد .
سعی کرد قشنگ ترين اجراشو داشته باشه ... فقط برای اون .
دختر غرق صحبت بود و مدام می خنديد .
و اون داشت قشنگ ترين آهنگی رو که ياد داشت برای اون می زد .
يه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست .
چشاشو که باز کرد دختر نبود .
يه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد .
ولی اثری از دختر نبود .
نشست , غمگين ترين آهنگی رو که ياد داشت کشيد روی دکمه های پيانو .
چشماشو بست و سعی کرد همه چيزو فراموش کنه .
....
شب بعد همون ساعت
وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره اونو ديد .
با همون مانتوی سفيد
با همون پسر .
هردوشون نشستن پشت همون ميز و مثل شب قبل با هم گفتن و خنديدن .
و اون برای دختر قشنگ ترين آهنگشو ,
مثل شب قبل با تموم وجود زد .
احساس می کرد چقدر موسيقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه .
چقدر آرامش بخشه .
اون هيچ چی نمی خواست .. فقط دوس داشت برای گوشای اون دختر انگشتای کشيده شو روی پيانو بکشه .
ديگه نمی تونست چشماشو ببنده .
به دختر نگاه می کرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ رو با صدای موسيقی پر می کرد .
شب های متوالی همين طور گذشت .
هر روز سعی می کرد يه ملودی تازه ياد بگيره و شب اونو برای اون بزنه .
ولی دختر هيچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد .
ولی اين براش مهم نبود .
از شادی دختر لذت می برد .
و بدترين شباش شبای نيومدن اون بود .
اصلا شوقی برای زدن نداشت و فقط بدون انگيزه انگشتاشو روی دکمه ها فشار می داد و توی خودش فرو می رفت .
سه شب بود که اون نيومده بود .
سه شب تلخ و سرد .
و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد دوباره زنده شده .
دوباره نت های موسيقی از دلش به نوک انگشتاش پر می کشيد و صدای موسيقی با قطره های اشکش مخلوط می شد .
اونشب دختر غمگين بود .
پسربا صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک می ريخت .
سعی کرد يه موسيقی آروم بزنه ... دل توی دلش نبود .
دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکای دخترو از صورتش پاک کنه .
ولی تموم اين نيازشو توی موسيقی که می زد خلاصه می کرد .
نمی تونست گريه دختر رو ببينه .
چشماشو بست و غمگين ترين آهنگشو
به خاطر اشک های دختر نواخت .
...
همه چيشو از دست داده بود .
زندگيش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که نمی شناخت خلاصه شده بود .
يه جور بغض بسته سخت
يه نوع احساسی که نمی شناخت
يه حس زير پوستی داغ
تنشو می سوزوند .
قرار نبود که عاشق بشه ...
عاشق کسی که نمی شناخت .
ولی شده بود ... بدجورم شده بود .
احساس گناه می کرد .
ولی چاره ای هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل مثل شب اول ... فقط برای اون می زد .
...
يک ماه ازش بی خبر بود .
يک ماه که براش يک سال گذشت .
هيچ چی بدون اون براش معنی نداشت .
چشماش روی همون ميز و صندلی هميشه خالی دنبال نگاه دختر می گشت .
و صدای موسيقی بدون اون براش عذاب آور بود .
ضعيف شده بود ... با پوست صورت کشيده و چشمای گود افتاده ...
آرزوش فقط يه بار ديگه
ديدن اون دختر بود .
يه بار نه ... برای هميشه .
اون شب ... بعد از يه ماه ... وقتی که داشت بازم با چشمای بسته و نمناکش با انگشتاش به پيانو جون می داد دختر
با همون پسراز در اومد تو .
نتونست ازجاش بلند نشه .
بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش .
بغضش داشت می شکست و تموم سعيشو می کرد که خودشو نگه داره .
دلش می خواست داد بزنه ... تو کجايي آخه .
دوباره نشست و سعی کرد توی سلولای به ريخته مغزش نت های شاد و پر انرژی رو جمع کنه و فقط برای ورود اون
و برای خود اون بزنه .
و شروع کرد .
دختر و پسرهمون جای هميشگی نشستن .
و دختر مثل هميشه حتی يه نگاه خشک و خالی هم بهش نکرد .
نگاهش از روی صورت دختر لغزيد روی انگشتای اون و درخشش يک حلقه زرد چشمشو زد .
يه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی سينه اش لغزيد پايين .
چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زير نگاه سنگين آدمای دور و برش حس کرد .
سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت .
سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد .
- ببخشيد اگه ميشه يه آهنگ شاد بزنيد ... به خاطر ازدواج من و سامان .... امکان داره ؟
صداش در نمي اومد .
آب دهنشو قورت داد و تموم انرژيشو مصرف کرد تا بگه :
- حتما ..
يه نفس عميق کشيد و شاد ترين آهنگی رو که ياد داشت با تموم وجودش
فقط برای اون
مثل هميشه
فقط برای اون زد
اما هيچکس اونشب از لا به لای اون موسيقی شاد
نتونست اشک های گرم اونو که از زير پلک هاش دونه دونه می چکيد ببينه
پلک هايي که با خودش عهد بست برای هميشه بسته نگهشون داره
دختر می خنديد
پسر می خنديد
و يک نفر که هيچکس اونو نمی ديد
آروم و بی صدا
پشت نت های شاد موسيقی
بغض شکسته شو توی سينه رها می کرد .

+ نوشته شده در  ساعت 10:25  توسط A30er  | 

  مثل اون وقتا دلم بد جوري غوغا مي کنه

قصه ي نبودنت بد با دلم تا مي کنه

گاهي وقتا که چشام خسته مي شن از آدما

 هوس رفتن به ساحل دريا مي کنه

 بغض کهنه ای که تو گلومه خیلی وقته که

التماس خیس چشمامو به ابرا می کنه

همه ي قشنگي هاي دنيا مال عاشقاست

دل غصه دار فقط  کلي تماشا مي کنه 

 مهربون،گفته بودي يه شب تو خواب مياي پيشم

 عمريه خوابه چشام، اشک اونا رو وا مي کنه

 يادته عکستو با يه نامه پست کردي برام

خوبه باز،يه کم دل تنگ منو وا مي کنه

 ولي چه فايده داره وقتي ازم دوري همش

تقسير تو نيست همه کار ها رو دنيا مي کنه

خیال

هرچي سعي کردم کسي نفهمه راز دلمو

 چشاي منتظرم هميشه رسوا مي کنه

 با اين که با رفتنت قلب منو ترک زدي

ولي تو اين رو بدون، باز تو رو دعا مي کنه

                                                                     

+ نوشته شده در  ساعت 20:49  توسط فراموش شده  | 

تو می آیی،

می دانم که می آیی ...

تو را دیشب من از لحن عجیب بغض هایم خوب فهمیدم ...

تو را بی وقفه از باران پاک چشم هایم، سیر نوشیدم.

تو می آیی ... می دانم که می آیی

و بر ابحام یک بودن ،نگین آبی احساس می بندی،

و از تکرار پوچ لحظه های سرد تنهایی،

مرا بر نبض پر کار شکفتن می نشانی...

تو می آیی ... خوب می دانم

 که پروانه نشانت را میان قاصدک ها دید

میان قاصدک هایی که از من تا نهایت! دور می شد

تو می آیی و من را از نگاه سرد آیینه ،شبیه دختری از جنس یک پرواز،

میان گرمی دستان پر مهرت دوباره باز می گیری

تو می آیی و من این را

شبیه حجم یک بوییدن مطبوع از آواز یاس های سرگردان!

شبیه یک قنوت سبز نیلوفر میان برکه ای عریان ،

دوباره، خوب، فهمیدم !

 تو می آیی، خوب می دانم که می آیی

و من را در حریم امن چشمانت ،به آرامش ،

به فردایی پر از شوق و تپش هایی مقدس !

می نشانی ...

تو می آیی، خوب می دانم که می آیی....                            

                                                                                (( نوشته شده توسط فراموش شده))

+ نوشته شده در  ساعت 1:20  توسط A30er  | 

 

دارم به این فکر می کنم که شاید ما باید جدا می شدیم

تا کجا می تونستیم ادامه بدیم؟

بالاخره یه روز که باید این کارو می کردیم

 

اینا همیشه حرفای تو هم بود

 

می گفتی وقتی الان این قدر برات سخته چند سال دیگه می خوای چه کارکنی؟

می گفتی به فکر منی

 

می دونی

مشکل ما همین بود

دیروز

فردا

گذشته

آینده

هیچ وقت به امروز، به حال فکر نکردیم

هیچ وقت از امروزمون لذت نبردیم

 

همش افسوس برای گذشته و ترس از آینده

 

و هم دیروز هم امروز و هم فردامونو خراب کردیم.

 

 

ولی افسوس که

 

بعضی چیزارو وقتی خراب شد دیگه نمیشه درست کرد.

 

دیشب خیلی دلم هواتو کرده بود

بعد از جداییمون این اولین بار بود که احساس می کردم بهت نیاز دارم

 

همش به حرفای یکی از دوستای مشترکمون فکر می کردم

ازم پرسید می خوام بعد از تو با کسی ارتباط داشته باشم؟

گفتم نه

اینو با تمام وجودم گفتم

بهم گفت بهتره زندگیمو پای کسی بزارم که دوسم داشته باشه

و من گفتم تو منو دوست داشتی

و بقیه ی روزو به این فکر می کردم که

 

تو منو دوس داشتی؟؟!!

همیشه فکر می کردم تو با همه فرق داری

فکر می کردم سرانجام عشق ما با اون چیزایی که بقیه میگن فرق داره

همیشه روزیو تصور می کردم که بعد از چند سال از دوستیمون سرمو بالا می گرفتمو به همه می گفتم

 

دیدید؟

دیدید اشتباه کردین؟

دیدید عشق من مثل اونایی که شما می گفتین نبود؟؟

اما

حتی نتونستیم دو سالگیه دوستیمونو جشن بگیریم

حتی نتونستم بهشون بگم ما از هم جدا شدیم

اصلا دیگه چه فرقی می کنه

اصلا کی باور می کنه

 

اونا خیلی چیزارو نمی فهمن

همون طورکه هیچ وقت نفهمیدن

من چه قدر تورو دوست دارم

 

همه چیز داشت خوب پیش می رفت

 می خواستم واسه همیشه از تو یه تصویر خوب تو ذهنم نگه دارم

 

 اما نزاشتی

بازم همه چیزو خراب کردی

من حافظه ی خیلی خوبی دارم

چند وقته به این نتیجه رسیدم که این زیادم خوب نیست

بعضی وقتا دلم می خواد یه چیزایی رو فراموش کنم

اما نمیشه

یه چیزایی تو ذهنم می مونه که خیلیا تعجب می کنن که چه طور بعد از گذشت این همه مدت چیزایی به این کوچیکی از ذهن من پاک نشده

شاید دلیلش اینه که من خیلی بهشون فکر می کنم

دلیلش هر چی هست

امیدوارم در مورد تو هم همین طور باشه

هیچ وقت تو و خاطره هاتو فراموش نکنم

کاش تو هم هیچ وقت منو فراموش نکنی

یادمه یه بار بهم گفتی

حتی اگه با تو ازدواج نکنم هیچ وقت فراموشت نمی کنم

- بگذریم از این که من چه قدر از این که تو از ازدواج حرف زدی تعجب کردم چون اصلا بهش فکر نمی کردم -

آرزو می کنم

کاش واقعا این طور باشه

کاش تو هیچ وقت منو فراموش نکنی

همیشه به یادم بمونی

نه به عنوان یه تجربه

یا

چه می دونم مثلا یه عشق نا فرجام

به عنوان اولین عشق

به عنوان کسی که دوست داشت

و

دوست داره

وقتی تازه از هم جدا شده بودیم نمی دونستم باید چه طوری بدون تو زندگی کنم

 

برام خیلی سخت بود که حتی بهش فکر کنم

تصمیمای مختلفی می گرفتم اما خیلی زود پشیمون می شدم

اما الان تصمیممو گرفتم

تصمیم گرفتم

همیشه یاد تورو تو قلبم نگه دارم

هر وقت اسم تو رو می شنوم

یا به انگشترم نگاه می کنم

لبخند بزنم

یاد عشقمون بیفتم

و هیچ وقت نزارم هیچ کس دیگه ای وارد زندگیم بشه

تا تو همیشه اولین و اخرین عشقم بمونی

دارم به گذشته فکر می کنم

یادم میاد :

 

 

من نمی خواستم با تو دوست شم ولی تو اصرار کردی

سعی می کردم دوست داشته باشم

فهمیدی از روی دلسوزی باهات دوست شدم

نارا حت شدی

.

.

من عاشقت شدم

.

.

با تو زندگی هر چی بود خوب بود

.

هر وقت گریه کردی، گریه کردم

خندیدی، خندیدم

.

.

دوسم داشتی

دوست داشتم

همه چیز به هم ریخت

یادم نمیاد واسه چی

فقط می دونم من خیلی زود تر از تو فهمیدم ما به درد هم نمی خوریم

اما تصمیم گرفتم بمونم

با تو

تا هر وقت که بتونم

اما تو یه روز همه چیزو تمام کردی

به بهونه ی

.

.

.

ما به درد هم نمی خوریم

امروزخیلی دلم تنگ شده

برای تو

برای چشمات که هیچ وقت فرصت نشد بهت بگم چه قدر دوسشون دارم

برای این که تو واسم مثل بچه ها حرف بزنیو منم برات ذوق کنم

برای ......

قبل از این همیشه آخر همه ی دلتنگیام دیدار بود اما الان...

.

.

.

صبر

 

بازم خورشید

بازم آفتاب

بازم گرما

دیگه از همشون خسته شدم

 

کاش بارون بباره

+ نوشته شده در  ساعت 23:30  توسط A30er  | 

دوباره دلم گرفته ، دوباره این دل دیوونه یاد غصه هاش افتاده ، اونقدر دلتنگم که شاید ...نمی دونم چه جور شروع کنم  . درددلی رو که شاید با گفتن اون یه کمی فشار از رو سینم برداشته شه .امشب شب قشنگیه، نسیم ملایمی می رسه، نسیم بهاری ، نسیمی که منو یاد شبای با هم بودن میندازه . آره  به قول معروف هوا دو نفره است  . من هستم ولی نفر دوم دیگه عشق نیست ؛ غم ، تنهایی ، حسرت ، قلم ، کاغذ و ....تو تاریکی شب ، خیلی راحت می شه شعر گفت ، می شه خندید ، می شه گریه کرد بدون اینکه کسی بفهمه یا که مزاحمت بشه، راحت تر بگم ، بدون اینکه کسی مسخره ات کنه . آخه تو این روزا هر کسی که تنها باشه، از عشق سرخورده باشه، موجب تمسخر و خنده ی دیگرونه ، موجب سرگرمیه همه است . آدمهایی که انگار تو سینه شون به جای قلب یه تیکه یخ هست، آدمهایی که انگار هیچ وقت  غصه ندیدند . آره ، ندیدند . هیچ وقت دلشون نشکسته ، چون تا حالا عاشق نشدند . تا حالا فقط دل شکوندن ، چشم گریوندن و ....بگذریم ؛ می خوام از خودم بگم ، از شب هایی که سالهاست تا صبح می شینم  و تا صبح امیدوارم فرجی بشه در وا بشه و .... آره منتظرم، سالهاست که منتظرم ؛ ولی آیا میشه قبل از اینکه مرگم برسه انتظار منم تموم بشه، یعنی میشه منم فقط یه لحظه خوشی رو با تمام سلولهای بدنم ، با قطره قطره ه ی خون رگهام تجربه کنم . می گن خدا مهربونه ، درد دل عاشقا رو خوب می دونه  . خدا که انسان رو آفریده تا تنها نباشه . چرا منو تنهای تنها میون این همه سنگدلی رها کرده ؟ چرا خدا دوست نداره که ببینه منم می خندم ؟ چرا باید گریه بشه همدم من ؟ چرا باید بارون بشه مادر من ؟ چرا ؟قصه اش مفصله ولی اگه حوصله داشته باشی برات میگم . که غم من غم تهایی نیست، غم بی کسی نیست ،غم غصه و گریه و ماتم نیست  . غم من درد بی همزبونیه میون این همه همزبون  . غم من غم بی سنگ صبوریه میون این همه کوه .   آره کوه ، کوهی که از دونه دونه دلای تنگ آدما ساخته شده و آدمای این دور و زمونه به کوه تکیه می کنند نه به خاطر اینکه محکمه ، مستحکمه، فقط به خاطر این که می شکنند دل آدمارو تا خوش باشند ، تا بخندند .آره داشتم می گفتم ....

یه روزی تنگ غروب میون تنهایی هام داشتم ترانه های دلتنگی ام رو زمزمه می کردم که صدایی پیچید : سلام . چقدر گرم بود،  آرامشی بهم دست داد که تا حالا تجربه نکرده بودم . رفتم به دنبال صاحب صدا ؛ پسری قد بلند، چهار شونه، ابروهای پیوندی ، موهای پریشون و ...   آره این بود مرد رویاهای من ، ولی اسب سفید مهربونی نداشت، تظاهر می کرد مهربونه .سر صحبتو باز کردم ،  آروم آروم شدیم لیلی و مجنون ... مدتها گذشت هر روز و هر روز احساسم نسبت به اون قوی تر می شد، ولی بالاخره باید تکلیف من روشن می شد . معلوم می شد که منم دارم ..... ازش خواستم تا بیاد خونمون خواستگاری.  اول قبول نمی کرد ولی بعد راضیش کردم که بیاد ولی چطور؟  اون مال یه شهر دور بود، من چطور می تونستم اونو به خانوادم معرفی کنم ؟ چطور می تونستم بگم عاشق کسی شدم که توی سفری عاشقش شدم ؟ چطور می تونستم به پدرم بگم من زدم زیر قولم؟ چطور ؟یا اون می خواست بگه چطور با من آشنا شده ؟ تو پارک ، با یه سلام ، یا با یه نامه ی عاشقانه ، شایدم یه واسطه موجب شده همدیگه رو بشناسیم . ولی نه جور در نمی یاد . باید فکر کنم . باید سهم خودم رو از زندگی بگیرم. دلم رو زدم به دریا . با مادرم حرف زدم  . شوکه شد .  به زور تونست به پدرم بگه . ولی پدرم، دیگه دید همیشگی رو به من نداشت . دیگه نمی گفت دخترم با .......... ازدواج می کنه .شب خواستگاری ، من که البته بار اولی نبود که تجربه می کردم ، خیلی استرس داشتم . داشت قلبم از سینم می زد بیرون ، البته قبلا هم خواستگارهایی داشتم خیلی بهتر و خوش تیپ تر، ولی این یکی فرق می کرد، این غریبه نبود. این همونی بود که می خواستم.به هر حال همه چی تموم شد . دو هفته بعد ما عقد کردیم و چند روز بعد عروسی . خیلی خوشحال بودم . اصلا توی این دنیا نبودم . پرواز می کردم تو اوج آسمون، ولی هنوز اوج نگرفته بودم ، که یه تیر نشست روی بالم  . دنیا پیشم سیاه شد . از اون بالا با سر اومدم پایین .یه روز که به موبایل همسرم زنگ زدم یه خانومی گوشی رو برداشت . فکر کردم خط رو خط شده ، ولی این اتفاق یک بار نیفتاد . بارها و بارها تکرار شد . رفتار اون هر روز بدتر و بدتر می شد، تا اینکه یه روزی وقتی بهش زنگ زدم و گفتم دارم می یام خونه ، آخه خونه پدرم بودم ، ولی دلم تنگ شده بود ،خیلی . ناراحت شد . من اومدم وقتی در خونه رو باز کردم دیدم عشق من با کس دیگه قشمت شده . نه اصلا عشق من مال کس دیگه شده . شوکه شدم . نه راه  پس داشتم نه راه پیش .آره . اون خانوم خط رو خط نبود . خیال هم نبود،  واقعیت بود،  واقعیت زندگی من . طوری توی آغوش هم فرو رفته بودند که اصلا متوجه باز شدن در نشدند . آروم در رو بستم و برگشتم خونه ی پدرم .ماههاست که دارم شماره ی اون رو می گیرم، ولی یا بر نمی داره یا اگرم بر داره مثل یه غریبه برخورد می کنه . یا خیلی منت سرم بذاره گوشی رو خاموش می کنه .آره این قصه ی زندگی من ....اگه یه آدمی از اول نابینا باشه می تونه دریا رو حس کنه که آبیه ، می تونه حس کنه که غروب طلائیه ، می تونه حس کنه که دنیا قشنگه . ولی اگه یه نفر بعدا نابینا بشه تمام قشنگی های دنیا ، دریا ، غروب ، همش براش سیاه میشه ؛ فقط سیاه .  آره این قصه ی عشق شکستنه من بود . از دست دادن دو تا چشم قشنگ . دیگه داره صبح میشه ، درددلم رو تموم می کنم، چون ممکنه کسی متوجه بشه که من باز هم تا صبح بیدار موندم . صدای اذان داره میاد ، برم پیش خدا از اون بخوام ، شاید ....   

 

                                    

+ نوشته شده در  ساعت 20:32  توسط A30er  | 

روزگاری در جزيره ای دور افتاده تمام احساسها در كنار هم به خوبی و خوشی زندگی می كردندخوشبختی. پولداری. عشق. دانائی. صبر.غم. ترس.......هر كدام به روش خويش می زيستند .تا اينكه يك روز دانائی به همه گفت: هر چه زودتر اين جزيره را ترك كنيد زيرا به زودی آب اين جزيره را خواهد گرفت اگر بمانيد غرق می شويد. تمام احساسها با دستپاچگی قايقهای خود را از انبارهای خانه های خود بيرون آوردند وتعميرش كردند.همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شدوهوا به قدری خراب شد كه همه به سرعت سوار قايقها شدندوپارو زنان جزيره را ترك كردند.در اين ميان عشق هم سوار قايقش بود اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شدكه همگی به كنار جزيره آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودند و نمی گذاشتند كه او سوار بر قايقش شود.عشق به سرعت برگشت و قايقش را به همه حيوانات و وحشت زندانی شده سپرد. آنها همگی سوار شدند و ديگر جائی برای عشق نماند.!!!!!!!!!قايق رفت و عشق تنها در جزيره ماند. جزيره هر لحظه بيشتر به زير! آب ميرفت و عشق تا زیر گردن در آب فرو رفته بود.او نمی ترسيد زيرا ترس جزيره را ترك كرده بود. فرياد زد و از همه احساسها كمك خواست.اول كسی جوابش را نداد. در همان نزديكی قايق ثروتمندی را ديد و گفت:ثروتمندی عزيز به من كمك كن ثروتمندی گفت: متاسفم قايقم پر از پول و شمش و طلاست و جائی برای تو نيست.عشق رو به (غرور) كرد وگفت: مرا نجات می دهی؟ غرور پاسخ داد: هرگز تو خيسی و مرا خيس ميكنی.عشق رو به غم كرد و گفت: ای دوست عزيز مرا نجات بده اما غم گفت: متاسفم دوست خوبم من به قدری غمگينم كه يارای كمك به تو را ندارم بلكه خودم احتياج به كمك دارم.در اين حين خوشگذرانی وبيكاری از كنار عشق گذشتند ولی عشق هرگز از آنها كمك نخواست.از دور شهوت را ديد و به او گفت: آيا به من كمك ميكنی؟ شهوت پاسخ داد البته كه نه!!!!!سالها منتظر اين لحظه بودم كه تو بميری يادت هست هميشه مرا تحقير می كردی همه می گفتند تو از من برتری ، از مرگت خوشحال خواهم شد عشق كه نمی توانست نا اميد باشد رو به سوی خداوند كردو گفت :خدايا مرا نجات بده ناگهان صدائی از دور به گوشش رسيد كه فرياد می زد نگران ن! باش تو را نجات خواهم داد.عشق به قدری آب خورده بود كه نتوانست خود را روی آب نگه دارد و بيهوش شد. پس از به هوش آمدن خود را در قايق دانائی يافت آفتاب در آسمان پديدارمی شد و دريا آرامتر شده بود. جزيره داشت آرام آرام از زير هجوم آب بيرون می آمد و تمام احساسها امتحانشان را پس داده بودند عشق برخواست به دانائی سلام كرد واز او تشكر كرد. دانائی پاسخ سلامش را داد وگفت: من شجاعتش را نداشتم كه به نجات تو بيايم شجاعت هم كه قايقش از من دور بود نمی توانست برای نجات تو بياید تعجب می كنم تو بدون من و شجاعت چطور به نجات حيوانات و وحشت رفتی؟ هميشه ميدانستم درون تو نيروئی هست كه در هيچ كدام از ما نيست تو لايق فرماندهی تمام احساسها هستی. عشق تشكر كرد و گفت: بايد بقيه را هم پيدا كنيم و به سمت جزيره برويم ولی قبل از رفتن می خواهم بدانم كه چه كسی مرا نجات داد؟؟ دانائی گفت كه او زمان بود. عشق با تعجب گفت: زمان؟؟!!!!!دانائی لبخندی زد وپاسخ داد: بله چون اين فقط زمان است كه می تواند بزرگی و ارزش عشق را درك کند
+ نوشته شده در  ساعت 23:41  توسط A30er  |