حس می کنم دارم دچار یه بحران می شم،دچار یه بحران عاطفی و یه خلاء احساسی...
از بی احساس بودن خسته شدم ،
از سرد و یخ بودن کلافه شدم ،
از خودم دلگیرم ،دیگه واقعاً بریدم
از اینکه نمی تونم فراموش کنم و ببخشم کفریم
از اینکه دل و زبونم یکی نمیشه به تنگ اومدم
اینجا تنها جاییه که می تونم خودم باشم ، خود خودم ، به دور از تظاهر و دروغ و لبخند های ساختگی
دلم واسه "خود قدیمم" تنگ شده ، واسه همه اون بچه بازیاش ، سادگیاش و بی تجربگیاش .
چون با وجود همه بدیاش خیلی "پاک" و "زلال" بود...
ولی الان پر شده از حس "نفرت" ،" دلزدگی" ، "سیاهی" ، "بی اعتمادی " و "دلبستگیهای ظاهری"

کاش میتونستم بگم دیگه بهت فکر نمیکنم...
